|
ღ زندگیــــــــــــــه جیگیلــــــــــــــی من ღ
|

من میروم...
یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم
چشمها می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
کاش می دانستی
چشم من از باز بودن خسته است
کاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم
تا بدان جا رسیدم
کز خودم چیزی نبود
هرچه هم بود از تو بود
در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
روز ها و هفته ها و ماه ها
راستی انگار
وقت و لحظه معنی خود را نداشت
در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمیدانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن که صید صیاد شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه
اشکها یار وفادار منند
درک من از عشق این شد
که اگر
خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....


نه
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای میرسی
که ماه را بر لبانت مینشاند. . .
.jpg)
خدایا! همیشه ناظر بر کارهایم باش تا گناهی نکنم. همیشه در کنارم باش تا احساس قدرت بیشتری نمایم.
خدایا! کمکم کن تا از قدرتم در راه خیر استفاده کنم و قدرت تشخیص خیر از شرّ را به من بده و آرامش وعشق پاک کودکیم را به من بازگردان.
خدایا! در هنگام بی پناهی، پناهم ده. آنقدر ظرف وجودیم را بزرگ ساز تا هرگز از ناملایمت ها لبریز نشود.
خدایا کینه ها را از ذهنم دور ساز. کمکم کن تا در موقع خشم، سخنی به زبان نیاوردم، در مقابل کمک هایم به دیگران، انتظار محبت و کمک متقابل نداشته باشم. غم های گذشته و نگرانی های آینده را از خود دور سازم و در لحظهٔ حال زندگی کنم.
خدایا! دوست هایم را زیاد و دشمن هایم را کم کن.
خداوندا! سلامتی ام را زیاد و بیماری ام را کم کن.
خدایا! شادیم را زیاد و غم هایم را کم کن. آرامشم را زیاد و اضطرابم را کم کن.
خدایا! صبرم را زیاد و بی قراریم را کم کن.
دانائی ام را زیاد و جهل ام را کم کن.
خدایا! عشقم را زیادو نفرتم را کم کن.
خدایا! آنچنانم کن که لیاقت داشتن نام انسان را که اشرف مخلوقات توست، داشته باشم و بتوانم دیگران را نیز در موهبت هائی که به من عطا می فرمائی، سهیم گردانم.
خدایا! مرا از امتحان های زندگیم سربلند بیرون آور.

اميدوارم حال همتون خوب باشه....
ديگه الآن موقش بود كه ۱ آپي بكنمو ۱ چيزيو به همه بگم....
اين وب شايد عكس ها و مطالبش عشقولانه باشه اما واسه شخص خاصي نيست.....
گفتم كه بدونيد....
واسه خودمه و بس!
هركسي كه وبش تيريپ عشقولانه باشه علتش اين نيست كه كسي تو زندگيشه....


ای عشق حقيقي من
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
چگونه پاسخ دهم محبت هاي بي پايانت را در حالي كه و جودت لايق ستايش است
نام تو تنها كلامي است لبانم با آوردنشان به زبان معطر مي گردد
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
نام تو نام سر نوشت من است
چه داشته ای که اینگونه مرا عاشق کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز میکنم
زماني كه كنار تو هستم به هيچ نمي انديشم
جز به دستان پاك و قلب بي آلايشي كه كنارم تكيه گاهم است
پس بدان كه بهترينم تا ابد تنها به دوست داشتنت مي انديشم
بدان عشق تو آغاز و پايان من است
دوستت دارم ...

آری ِ بی دلیل ..!
ديروز را دانسته آمديم
امروز ندانسته عاشقيم
و فردا را ...
کنار سنگ و ستاره میرسم و باز مقصدم جای ديگریست ،
حیران مانده ام بر دوراهی زمین و آسمان ،
انتخاب می کنم ...،
اما بايد به گونهای از سقف هفت آسمان بگذرم ،
که جای پای مرا نبینند توفان و باد ،
زور که نيست، نمیخواهم اين طبقات ساکت و مغموم
حروفِ سادهء مرا دريابند...
میرسم کنار دانستگی ، اما باز ندانسته عاشقم ..!
میرسم کنارِ تو و باز سايهسارِ صدای تو جای ديگریست ،
زور که نيست، کوتاه بيا دل ِنامسلمان ِمن ِخراب ..!
پنهان گريزِ قيد و قاعده را از آبروی آئینه باکی نيست،
ناگزیرم، ولی قانع نگشته ام... من به انعقاد هر آری ِ بیدليل عادت نکرده ام . . .
![]()

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی ز امروزها، ديروزها
ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها
ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ


تو را دوست دارم
در این باران
میخواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران میخواستم
میخواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم...

اما ببخشید که نمیتونم جواب نظراتونو بدم و اپ کنم.....
چند روز دیگه میامو جبران میکنم....
به یاد همتون هستم.....
دوستون دارم....
بای تا های....
تنهام نذارین!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداوندا....
دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند....
انان شایسته محبتند و یادشان مایه ارامش....
پس به انان محبت کن و ارامش ببخش....![]()
